تبليغاتX
گشت‌ها

گشت‌ها

اجتماعی، از هر دری سخنی...

اهریمن یا فرشته؟

 

 و و فرزندان و نوه‌هايش برای ما و شماری از همسايه‌ها نماد وحشی‌گری و غارت و تجاوزند به گونه‌ای که با استناد به تعرض و تهاجم‌ آنها قسما تالانگری، کشتار و تخريب سلاطين و اسلاف خودمان را هم نسبی می‌کنيم و وجدانمان را تسلی می‌دهيم. برای مردمش اما او نماد وحدت و انسجام است، نماد عدالت است، عدالت نسبت به همه عشايری که توانست متحدشان کند و در خاطره اخلافش از خويشتن تصوری را حک کند که در ذهن ما از کورش نقش بسته است. هر ملتی برای خودش اسطوره‌ها و افسانه‌هايش را دارد. برای مغول‌ها هم چنگيزخان برترين اسطوره است و حالا که ۸۰۰ سال از بنيانگذاری مغولستان به دست او می‌گذرد مناسبتی است که گرامی‌اش بدارند و جشن و سرور برپا کنند. مجسمه‌ای هم از او ساخته‌اند عظيم که همين دو روز پيش پرده‌برداريش کردند. تاکيد را همه گذاشته‌اند بر نقش بنيانگذار او و نه برکشورگشايی‌اش. از ۷۰۰۰ زندانی کشور هم ۲۰۰۰ نفر به پاس احترام و بزرگداشت چنگيزخان آزاد می‌شوند. .


در دوران اتحاد شوروی بزرگداشت چنگيزخان در مغولستان که متحد نزديک مسکو به شمار می‌رفت غيررسمی ممنوع شده بود مبادا که نماد مقاومت در برابر رابطه نامتوازن برادر بزرگتر با برادر کوچکتر شود. ولی طرفه اين که حالا بزرگداشت چنيگيزخان همزمان شده با ۸۵ مين سالگرد انقلاب کمونيستی در مغولستان و اين دومی هم از محورهای جشن و سرور است. کمونيست‌ها تلاش کردند که عشاير کوچ‌کننده که جمعيت اصلی کشور را تشکيل می‌دهند اسکان دهند، اين تلاش بعد از گذار به سيستم چندحزبی از سال ۱۹۹۱ دوچندان شده و از جمله به خاطر خدمات‌رسانی بهتر و بازده اقتصادی بيشتر، جمعيت داوطلبانه يا اجباری به دامداری و اسکان‌يافتن سوق داده می‌شود که عاری از برخی عوارض اجتماعی هم نيست. زمانی فوکو گفته بود که " نه انسان‌های سکنی‌گزيده که کوچنده‌ها هستند که تعلقاتشان کمتر است و حاصل و بازدهی‌هايشان هم بيشتر." حالا هم شماری از جامعه‌شناسان را عقيده بر اين است که بشردر نتيجه گلوباليزاسيون به اصل خود ،‌يعنی به دوران کوچ و جابه‌جايی‌های مداوم برمی‌گردد." يعنی که دولت مغولستان شايد که در جهت خلاف تاريخ عمل می‌کند! اما این عکس شاید گواهی بدهد که جهانی‌شدن و جامعه عشايری مغولستان از همدیگر چیزهایی را می‌گیرن

!

+ نوشته شده در  2006/7/13ساعت 5 PM  توسط سمائی  | 

مشکل خواهرخوانده اصفهان

  اين روزها در ويلنيوس (پايتخت ليتوانی) جلسه بود، جلسه کميته ميراث جهانی يونسکو. در اين جلسه دو تصميم گرفتند که مقايسه‌آشان برای ما ايرانی‌ها شايد خالی از نکته و تجربه نباشد. بنا به تصميم اول، کليسای جامع کلن ( دم کلن) که از سال ۲۰۰۴ در فهرست آثار تاريخی در معرض خطر قرار گرفته بود از اين فهرست خارج شد. مقامات سياسی و فرهنگی شهر کلن همه تلاش‌ها را به عمل آوردند که کميته يادشده در تصميمش صرفنظر کند. کميته هم شرط گذاشته بود: طرح ساختن برج‌های مسکونی در حريم چشم‌اندازی کليسا را بايگانی کنيد. مقامات کلن بلاقاصله اين طرح را مشمول بازنگری کردند و به جای برج‌های مسکونی صد متری به برج‌های ۶۰ متری رضايت دادند. قول هم دادند که کارهای بيشتری برای افزايش جلوه‌های بصری کليسا انجام دهند. برای مقامات و مردم کلن قضاوت يونسکو ابدا کم اهميت نبود و می‌توانست اعتبار تاريخی شهر کلن و کليسايش که سالانه ۶ ميليون نفر بازديدکننده دارد را خدشه‌دار کند.

کليسای جامع کلن دومين کليسای بلند آلمان و سومين در دنياست. سال ۱۸۸۰ شکل و شمايل امروزی خودش را پيدا کرده .ارتفاع برج‌هاش ۱۵۷ متر است و نمای غربی‌اش بزرگترين سطح را در ميان کليساهای جهان دارد. هنوز هم سياهی و دودگرفتگی ناشی از پرتاب بمب‌های آتش‌زايی که متفثين در جريان جنگ جهانی بر روی اين کليسا انداختند کاملا از بين نرفته. بسياری از اهالی کلن پنهان نکرده‌اند که خبر تجديدنظر کميته يونسکو در تصميمش برايشان از بهترين خبرهای سال‌های اخير بوده.

تصميم دوم کميته ميراث جهانی يونسکو به ميدان نقش جهان اصفهان مربوط می‌شد. طيق ضوابط کميته تا ۲ کيلومتر اطراف بناهای تاريخی جزء حريم چشم‌اندازی آنهاست و نبايد بنا و ساختمانی چنان بلند در اين حريم ساخته شود که چشم‌انداز و منظره اثر تاريخی را ناقص و مخدوش کند و آن را از فاصله دور غيرقابل رويت سازد. در اصفهان اما همه اين‌ها را ناديده گرفتند و سال ۱۳۷۶ در ۷۰۰ متری ميدان نقش جهان شروع به ساختن برجی کردند به نام "برج جهان‌نما" به ارتفاع ۵۴ متر. برج ۸۱هزار و ۸۰۰ متر مربع زيربنا دارد و مساحتی برابر با ۱۷هزار متر مربع. از سال ۱۳۸۰ که يونسکو از ساختن برج و تاثير منفی آن بر منظر ميدان نقش جهان خبردار شد تا به امروز کشاکش افتان و خيرانی ميان هواداران و مخالفان برج درگير شده که برخی نهادهای مدنی مانند کانون مدافعان حقوق بشر ، بخشی از سازمان میراث فرهنگی و ... هم از جمله مخالفان فعال و تاثيرگذار در آن بوده‌اند. این فشارها و مخالفت‌ها باعث شده که تا حالا به سختی يکی دو طبقه از برج را بزنند، ولی برای يونسکو کفاف نمی‌دهد. دولت احمدی‌نژاد هم همين چند روز پيش برای ظاهرسازی در آستانه اجلاس یونسکو هم که شده ۵ ميليون دلار را به تخريب طبقات فوقانی برج اختصاص داده است. ولی خوب، روند امور نشان می‌دهد که بیش از مسائل و مشکات تکنیکی ،منافعی در کار هست که به کم‌کردن ارتفاع برج رضایت نمی‌دهد . و همین سبب شد اجلاس ديروز کميته ميراث جهانی در يونسکو هم چاره‌ای نبیند جز آن که تهديد خود را در مورد قراردادن نقش جهان در فهرست آثار در معرض خطر تکرار کند، مگر آن که تا فوريه سال آينده از ارتفاع برج جهان‌نما به اندازه کافی کاسته شود.

کلنی‌ها همه تلاش خود را در دو سال گذشته کردند که کليسای معروفشان را از خطر قرار گرفتن در فهرست نامطلوب يونسکو نجات دهند. در مورد برج جهان نما اما ۵ سال سپری شده و خطر همچنان به دور سر ميدان نقش جهان دور می زند. دولت که اراده لازم را ندارد که شهرداری اصفهان را برای برآورده کردن خواست کميته يونسکو زير فشار قرار دهد. نهادهای مدنی ، مثل کانون مدافع حقوق بشر هم گرچه تا کنون تاثيرقابل اعتنايی در تقويت جبهه مخالفان برج داشته اند اما در مجموع ضعيف‌اند و امکانات تاثيرگذاريشان محدود. مردم اصفهان و نهادهای مدنی آن می توانستند نقش مهمی در اين ماجرا بازی کنند که خوب... کاش اصفهان به جای شهر فرايبورگ آلمان با شهر کلن خواهرخوانده بود، شايد که مردم و مقامات اين شهر تجربه کليسای خودشان را به کار می گرفتند و برای ما هم آستين‌ها را بالا می‌زد

+ نوشته شده در  2006/7/11ساعت 11 PM  توسط سمائی  | 

رقابت پیتزا و نان باگت

 جام جهانی امسال با بازی‌های نه لزوما بدیع و هیجان‌انگیزش به آخر رسيد. به عنوان یک ناظر آماتور فوتبال به نظرم می‌آید که در میان تیم‌های اصلی و مدعی این جام که به یک چهارم فینال و نیمه نهایی راه پیدا کردند تفاوت چندان فاحشی نبود، امری که از جمله در به وقت اضافی و یا به پنالتی‌کشیده‌شدن شماری از بازی‌ها نمود داشت. بازی فینال هم بیشتر به رقابت فشرده شراب فرانسوی و ایتالیایی و یا به عبارتی به رقابت پیتزا و نون باگت (نون فرانسوی) شبیه بود. این که بازی‌ها هم کمتر بازی ستارگان و بیشتر حاصل توان و همکاری جمعی بود هم شاید از شاخص‌های دیگر این جام بود. باری، این‌ها در حد احساس است و من نه کارشناسم و نه علاقه‌مند آتشین فوتبال.

تا آنجا که به میزبانی مسابقات برمی‌گشت هم نکات جالبی را می‌شد مشاهده کرد. در واقع می‌شود گفت که گرچه از همان ابتدا در مورد میزبانی جام امسال ابهامات و سواالاتی در مورد زدوبندهای پشت‌پرده به سود آلمان و به ضرر ساير نامزدها مطرح بود ولی دستکم برگزاری اين جام در آلمان و رفتاری که مردم اين کشور در جريان بازی‌ها به نمايش‌ گذاشتند اين خوبی‌ را داشت که نشان داد نگرانی‌ها در مورد آلمان وحدت‌یافته چندان موجه نیستند،‌ همان نگرانی‌هایی که بعد از سقوط ديوار برلين و احيای وحدت آلمان،‌ در اروپا و ديگر نقاط نسبت به احتمال تبديل دوباره اين کشورقدرتمند اروپا به خطری برای صلح به وجود‌آمده بود. در واقع بروز احساسات ملی در آلمان که پا به پای ارتقاء تدريجی تيم اين کشور اوج بيشتری می‌گرفت چندان شباهت و قرابتی با احساسات ملی معطوف به عظمت‌طلبی و فاشيسم که در تاريخ اين کشور متداول بوده است نداشت. جالب آن که راست‌های افراطی در فضای ملی‌گرايانه‌آی که به وجود آمده بود فرصت و جرئت عرض اندام پيدا نکردند(منتفی شدن سفر احمدی‌نژاد به آلمان که قرار بود راست‌ افراطی استقبال از او و سخنان يهودستيزانه‌آش را به محملی برای عرض‌اندام خود بدل کند نيز کمی تا قسمتی در اين امر بی‌تاثير نبود). علاوه بر اين، اقليت‌های بزرگی مانند ترک‌ها و اعراب ساکن آلمان هم، به رغم بحث‌وجدل‌های گاه تندی که در مورد ضعف و نقص‌های اين جامعه در امر مهاجرپذيری داشته‌آند همه آزردگی ها و ترديد‌ها را به کناری گذاشتند و به ابراز همبستگی با تيم آلمان برآمدند. هم این رفتار مهاجران نسل‌های عمدتا دوم و سوم و هم حسن استقبال آلمانی‌ها از آن هم پدیده‌ای بی‌سابقه بود. اهتزاز پرچم‌ آلمان در دستان ترک‌ها و يا بر فراز خانه و ماشين و محل کار آنها چنان برجسته بود که راست‌های افراطی نيز لب به شکوه گشودند که ای داد و بيداد فقط پرچممان خلوص آلمانی خود را حفظ کرده بود و تنها و تنها در دستان خودمان می‌چرخيد که حالا اين هم روی دست ترک‌ها می‌رود و يا زينت تی‌شرت ،‌ سروصورت ، موها و يا کلاه آنها شده است. گفتن ندارد که چنين رفتار بی‌تکلف ، شوخ‌طبعانه و عاری از تقديس و تقدس با پرچم‌ آلمان که شايد پيامدی از جهانی شدن، شناورشدن مرزهای هويت ملی و تقدس‌زدایی از نشانه‌های این نوع هویت باشد تا همين چند دهه پيش نه تنها برای ترک‌ها که برای خود آلمانی‌ها هم با مجازات‌های قضايی همراه بود.

در يک کلام می‌توان گفت که بازی‌های جام جهانی در آلمان هر سودی که نداشت، دستکم در تفاهم و نزديکی ميان اقليت‌ها خارجی و بخش‌های بزرگی از مردم اين کشور به اين يا آن اندازه بی تاثير نبود، چرا که به جز شرکت گسترده بخشی‌های چشمگيری ازاقلبت‌ها در جوش و خروش ميزبانی آلمان و يا در شادمانی از پيروزی تيم اين کشور، خود مردم آلمان نيز برای اولين بار شاهد بودند که تيمشان صرفا از بازيکنان تماما بومی تشکيل نشده و حتی دو، سه چهره رنگين‌پوست هم در آن حضور دارند. و اين برای کشوری که برخوردش با غير‌آلمانی‌ها در سطوح غيرپستِ عرصه‌های عمومی با چالش‌هايی مواجه بوده و برای مثال تقريبا هيچ خارجی‌الاصلی حتی امکان خبرخواندن در راديو و تلويزيون را هم نداشته زياد هم بديهی و طبيعی نبود.

صرفنظر از مورد فوق جام جهانی امسال حواشی "خوشمزه‌آی" هم داشت. آلمانی‌هايی که روز مسابقه تيمشان با ايتاليا در استاديوم دورتموند گرد‌آمده بودند از جمله شعار می‌دادند: "يلا کار رو تموم کنيد، ما می‌خوايم (برای فينال) بريم به برلين." تيم آلمان ولی از ايتاليا باخت و مجبور شد برای رقابت بر سرمقام سومی به اشتوتگارت بره. روحيه پراگماتيست و شايد هم قسما خودتسلی‌بخش آلمانی‌ها شعار استاديوم دورتموند را فورا به فراموشی سپرد و جاش گذاشت: ما می‌ريم به اشتوتگارت ، چون از برلين قشنگ تره!

البته درايران هم، در آستانه جام جهانی از اين شعارها که گاه مرز همه توهم‌ها و خودپسندی‌ها را می‌شکستند کم نبود: در يک سريال تلويزيونی ظاهرا چند بار اين شعرها به زبان آمده که :

تيم ما ترسی از مکزيک نداره

آخه اون اين همه تکنيک نداره

بچه‌ها پرتغالو پوست می‌کنند

مطمئن باشيد بهش گل می‌زنن

بچه‌ها آنگولا را هم می‌برن

يک سروگردن ازش بالاترن!

ظريفی که اين همه توهم و روی ابرها راه رفتن را تاب نياورده بود شعارهای بالا را اندکی تغيير داد و به اين صورت درشان آورد:

تيم ما ترسی از مکزيک نداره ( نداره؟)

آخه اون اين هم تکنيک نداره( نداره؟)

بچه‌ها پرتغالو پوست می‌کنند( می‌کنند؟)

مطمئن باشيد بهش گل می‌زنن( می‌زنن؟)

بچه‌ها از آنگولا هم می‌برن( می‌برن؟)

يک سروگردن ازش بالاترن ( بالاترن؟)

نتايج بازی‌های تيم ايران در برابر تيم‌های هم‌گروهش نشان داد که ابهامات و سوالات اين ظريف ما چندان هم بی‌مورد نبوده!


اين هم جمله‌آی از سفرنامه يک جهانگرد ايتاليايی که سال ۱۳۸۵ از ايران بازديد کرده و صدسال ديگر منتشر خواهد شد
:

ايرانی‌ها گرچه پختن پيتزا و ماکارونی را از ما اقتباس کرده‌اند اما آن را به گونه‌ای طبخ می‌کنند که شباهتی با آنچه که ما درست می‌کنيم ندارد. ظاهرا در فوتبال هم به همين شيوه عمل می‌کنند. به همين خاطر کارشان هيچوقت به بازی در برابر ما نمی‌کشد!

+ نوشته شده در  2006/7/10ساعت 0 AM  توسط سمائی  | 

در فاصله عکس و متن

ذهنم این چند روز در فاصله میان این عکس‌‌های بهت‌آور و سالروز دوم جولای در آمریکا در نوسان بوده است. چیزکی ترجمه کردم که شاید از فشار دهشتی که در عکس‌هاست رها شوم، ولی خوب حکایت همچنان باقی است و چگالی خشونت که عوامل سیاسی، سنتی ، مذهبی و فرهنگی در جامعه دست به دست داده‌اند تا به این حدش کشانده‌اند فراتر از آن است که به این سادگی‌ها کاهش یابد. فعلا سنگسار را از ملاء عام دور کرده‌اند، اعدام را اما هنوز نه، چه رسد که بخواهند به لغوش تن دردهند. آمریکا هم با این مسئله درگیر است ولی نه در ابعاد ما. در آنجا مانعی هم برای بحث و فحص بر سر خوب و بد این شیوه مجازات وجود ندارد. در ایران اما بحث صرفا سیاسی و حقوقی نیست، پای شریعت و فقه هم در میان است و حال که شمشیر حکومت هم پشتیبان این‌ها شده طبیعی است که دربحث‌ها لکنت‌زبان به وجود آید. ولی باید گفت و نوشت و تکرار کرد و تجارب دیگران را بازگفت تا ما هم از این مرحله بگذریم. تجربه آمریکا هم که هنوز از طفولیت خود دراین زمینه عبور نکرده است شاید برای ما خالی از درس و آموزه نباشد. و همین انگیزه این ترجمه برای "ایران امروز" شده است:

روز دوم جولای (۱۱ تير) برای آمريکا روزی ويژه است. ۳۰ سال پيش (۱۹۷۶) در چنين روزی دوباره مجازات اعدام به قوانين جزايی اين کشور برگشت.۴ سال پيش‌تر از آن بنا به رای ديوان عالی آمريکا اين نوع مجازات به حال تعليق درآمده بود. در نتيجه اين تعليق ۶۰۰ نفر که در انتظار اجرای حکم اعدام خود در زندان به سر‌می بردند مجازاتشان به حبس ابد بدل گشت. در ميان قضات ديوان عالی تنها دو نفر به طور اساسی با مجازات اعدام مخالف بودند و بقيه عمدتا به آن از جنبه حقوقی انتقاد داشتند، چرا که اين نوع مجازات با الحاقيه هشتم قانون اساسی آمريکا که مجازات‌های " غيرمتعارف و وحشيانه" را ممنوع می‌کند در تناقض بود. برای مخالفت با حکم ديوان عالی، ايالات مختلف آمريکا قوانينی را به تصويب رساندند که مجازات اعدام را نافی قانون اساسی نمی‌دانست. به اين ترتيب همان مرجعی که سال ۱۹۷۲ به تعليق اين نوع مجازات رای داده بود ۴ سال بعد مجبور شد دوباره به اعمال مجدد آن رای دهد. با اين همه، حکم نارسای اوليه ديوان که شکستی موقت برا ی هواداران مجازات اعدام تلقی‌ می‌شد حاصل فشارهای اجتماعی‌يی بود که در دهه ۶۰ و ۷۰ شکل گرفت و مبارزه آفريقايی‌تباران آمريکا برای حقوق مدنی و حقوق بشر سهمی به سزا در ايجاد آن داشت. از اين که در آن زمان بر بستر مبارزات يادشده قوانين اجرايی و قضايی کشور نيز نيازمند بازنگری شدند ويکی از ابزار اعمال اقتدار محافل فرادست ، يعنی مجازات اعدام نيز به حال تعليق درآمد می‌توان نتيجه گرفت که امروز نيز بروز شرايط مشابه‌ای که به ايجاد فشارهايی از درون و بيرون بيانجامد و به لغو مجازات يادشده در‌ آمريکا راه ببرد ابدا منتفی نيست. در همين راستا اخيرا با شرکت چهره‌های* متفاوتی از عالم سياست ، علم و هنر در سه منطقه اروپا ، آمريکا و آمريکای جنوبی کميته‌ای بين‌المللی برای لغو مجازات اعدام در آمريکا و نقاط ديگر جهان به وجود آمده که اولين بيانيه خود را آخر هفته گذشته منتشر نمود: در اين بيانيه از جمله می‌خوانيم:" دوم جولای را به روزی تبديل کنيم که هر سال ضرورت لغو مجازات اعدام را به ما ياد‌آور شود، تا زمانی که ما بر اين نوع مجازات و بر رای هوادارن آن فائق آييم. .. در اين راه اميد ما بيش از همه به پشتيانی و حمايت جنبش‌های پايه‌ای،‌ نيروهای دمکراتيک و مدافعان حقوق بشر و قوانين بين‌الملی در سراسر جهان است." ادامه را در " ایران امروز" بخوانید.

+ نوشته شده در  2006/7/7ساعت 1 AM  توسط سمائی  | 

تحليل‌هايی در باره بازی آلمان و ايتاليا

 

 يک ايتاليايی مومن: اگر پاپ آلمانی است، خدا خودش ايتاليايی است

 

يک ايتاليايی آداب‌دان: سال ۱۹۹۰ ما ميزبان بوديم، حرمت نگه‌داشتيم  و گذاشتيم آلمانی‌ها برنده بشوند. حالا آنها ميزبانند و بايد جبران کنند. چيزی که عوض داره گله‌گی نداره.

 

يک چپگرای مومن: پيروزی ايتاليا تداوم پيروزی چپگرايان در ايتاليا بود. از ماه مه تا حالا چپگراهای ايتاليا انتخابات پارلمانی، انتخابات محلی و رفراندوم قانون اساسی را به نفع خودشان رقم زده‌اند، معلوم بود که تيمشان هم در جام جهانی پيروز می‌شه.

 

تحليل خبرگزاری مهر(ارگان سازمان تبليغات اسلامی جمهوری اسلامی): از برزخ به دوزخ در عرض دو دقيقه.

 

تحليل يک آرژانتينی که تيم کشورش با ضربات پنالتی مغلوب آلمان شد: دست بالای دست بسيار است.

 تبصره: آلمانی‌ها بعد از پيروزی بر آرژانتين و حذف اين تيم از جام جهانی ترانه ای ساختند با اين مضمون: "ما حقمون بود، تو هم  ناراحت نباش آرژانتين، دنيا که به آخر نرسيده، شايد دفعه بعد نوبت شما باشه." از امروز قراره ورژن جديد اين ترانه هم بياد که درش گفته می‌شه: تو هم ناراحت نباش آلمان...

 

تحليل بکن‌باوئر: وقت اضافی کم بود.

 

تحليل يک آلمانی دیگر: وقت اضافی برای ما که در پنالتی‌زدن خبره‌ایم یک ظلم آشکار است.

+ نوشته شده در  2006/7/6ساعت 9 AM  توسط سمائی  | 

فکر و ذکرهای پرتغالی


ديروز که پرتغالی‌ها پيروزی تيم فوتبالشان برا انگلستان را جشن گرفتند ما هم يک پای اين جشن بوديم. جريان از اين قراره که پسر من بعد از حذف تيم ايران دوباره توجه و تمرکزش روی تيم پرتغال متمرکز شده که از قبل هم هوادارش بوده. به عبارتی حضور تيم ايران تو بازی‌ها و از جمله رويارويی اين تيم با تيم پرتغال چندان براش راحت نبود. يعنی نمی‌دونست که طرف عرق ملی‌اش را بگيرد و از تيم ايران طرفداری کند و يا جانب تيمی که از مدتی پيش هوادارش شده، يعنی تيم پرتغال، را داشته باشد. خلاصه با حذف تيم‌ ملی ايران کار برای پسر من هم راحت شد و از حالت اسکيزوفرنی‌اش بيرون آمد. ايرانی‌ها که ساکشان را پيچيدند و دوباره قصد تهران کردند پسر من هم روانه بازار شد و بيرق و کتل پرتغال را خريد. اول يکی دو روزی آن را کنار پرچم ايران به دريچه‌آش آويزان کرد و بعد که ديگر وجود پرچم ايران حکمتی نداشت فقط پرچم پرتغال بود که در دريچه او افراشته بود. او پرچم ديگری هم داشت که هر از گاهی به دور خودش می‌پيچيد و مانوری در خانه و خيابان نزديک خانه می‌رفت.

باری، ديروز که پرتغال بر انگلستان پيروز شد پسر ما هم پاش را کرد در يک کفش که ما هم پرچم پرتغال را روی ماشين به اهتزاز دربياريم و بوق زنان به جمع پرتغالی‌های هلهله و شادی‌کن شهر بپيونديم. راه که افتاديم کم‌کمک جمع مستان (پرتغالی‌ها) هم بوق زنان در خيابان سروکله‌اشان پيدا شد و ما هم رد آنها را گرفتيم و روانه شديم به سوی محل تجمع اشان. بزن و بکوب و شادی و تبريک به زبان پرتغالی . گهگاهی به خيال اين که ما هم پرتغالی هستيم کلمات و جملاتی هم با ما ردوبدل می کردند که با تکان دادن سرو جنباندن لب‌ها پاسخ می‌داديم. اين که پرتغال باز هم ارتقاء پيدا کند و باز هم کار ما به شرکت در جشن و پايکوبی‌اشان بکشد بايد ديد. ولی فعلا برای احتياط در حال يادگرفتن چند کلمه پرتغالی هستيم که اگر به خواست پسرم در جمعشان رفتيم يک چيزهايی بتونيم در پاسخ تبريک و شادباشاشان بگيم.

حضوردر جمع پرتغالی‌ها برايم خالی از لطف نبود و چندين نکته را هم به ذهنم خطور داد: اين که حالا در جمع مردمی هستم که کشورکوچکشان روزگاری قدرت بزرگی بود که برهند و برزيل و اندونزی و بخش‌هايی از آفريقا مسلط شده بود و اولين تجربه مستعمره‌گی را هم ما ايرانيان در جنوب کشورمان با همين پرتغالی‌ها داشته‌ايم. انقلاب ميخکی‌اشان در ۳۲ سال پيش و سرنوشت نيکويی که برايشان داشت و پيامدهای تلخ انقلابی که ما ۵ سال بعد از آنها شروع کرديم در ذهنم مجسم شد. و نيز به يادم آمد آخرين سفر خوش‌خاطره به اين کشور را و گم‌شدن کيف ‌حاوی داروندارم را ،‌ که يک انگليسی پيدايش کرده بود و يک راست به پليس تحويلش داده بود و تا آن را دوباره بگيرم سروکارم با پليس مرکزی شهر هم افتاد که برخورد خوبشان اثری از آزردگی و دلخوری در آدم باقی نمی‌گذاشت. و يادم افتاد که به هنگام اقامت در همين کشور با خانواده گوشت گاو مصرف کرديم و روز بعد شنيديم که جنون گاوی بدجوری به گاوهای پرتغال سرايت کرده. و هنوز هم که هنوز است بعضی موقع‌ها نگران می‌شويم که نکند ... و به خاطرم آمد که در ساحل اقيانوس اطلس به تماشای امواج ايستاده بودم. موجی بلند آمد و عينکم را برداشت به دست آب‌ها سپرد. بی هيچ اميدی مشغول جستجويش شدم و تنها تصادف بود که شست پايم به شيئی سخت در شن زير آب برخورد که چيزی جز عينک از دست رفته ام نبود. به ياد ساراماگو، نويسنده شهير پرتغال که جايزه نوبل گرفته و کتاب‌هايش را که هنوز نخوانده‌ام افتادم و اين که تقی همين چند هفته پيش برايم تعريف کرد که کتاب "کوری" او را به فارسی خوانده و شرح داد موضوعش را برايم و اين که به رغم تعريف‌ها چندان چنگی به دلش نزده. و ذهنم را با این حرف‌ها به ياد آخرين اظهارات ساراماگو کشاند که با وجود ارادت ديرينش به رهبر کوبا ، برخورد يکی دو سال اخير حکومت او با مخالفان را تاب نياوره و برخلاف گابريل گارسيا مارکز اعتراض علنی به اين سياست‌ها را بر انتقاد و گفتگوی غيرعلنی با کاسترو ترجيح داده که خود سروصدای فراوان به دنبال داشته است و ... خلاصه ازديروز منم اين فکر و ذکرها ، تا روز چهارشنبه و بازی بعدی پرتغال که همچنان در خانه ما بحث و فحص اين کشور گرم است

+ نوشته شده در  2006/7/2ساعت 6 PM  توسط سمائی  | 

شاید با چشم بسته!

 عرض شود که آلمان امسال صرفا ميزبان جام جهانی فوتبال نيست . چند روزی قبل از اين که رقابت های اين جام شروع شود دور امسال مسابقات بين‌المللی فوتبال با چشم بسته هم که در اين کشور جريان داشت به پايان رسيد ولی خبرش در ميان خبرهای جام جهانی فوتبال گم شد. اگر در مورد فوتبال با چشم بسته زياد نشنيده‌ايد جريانش از اين قرار است که دو تا تيم ۵ نفره در يک زمين ۴۰ در ۲۰ متر به مصاف هم می روند. چشم‌های همه اعضای دو تيم به جز دروازه‌بان‌ها سفت و سخت بسته است و برای جلوگيری از تصادم معمولا دست راست خودشان را هم به سوی جلو دراز می‌کنند. دروازه ‌بان‌ها هم تنها در محوطه ۲ در ۴ متر جلوی دروازه‌ امکان جولان و مانور دارند. درون توپ هم موادی می ريزند که به هنگام چرخ‌خوردن مثل جق‌جقه صدا بدهد و بازيکن بتواند رد آن را دنبال کند. مربی‌های دو تيم هم در پشت دروازه رقيب می ايستند و بازيکنان را رهنمود می دهند که چه بکنند ، کجا پاس بدهند، کجا شوت بزنند و ... باخبر کردن بازيکن از فاصله ‌اش با دروازه رقيب هم کار همين مربی‌هاست. موقعی هم که دروازه در معرض تهاجم رقيب قرار می‌گيرد اين کار دروازه‌بان است که به بازيکن های خودی برای دفاع رهنمود بدهد و آنها را شفاها هدايت کند

گرچه بازيکنان با چشم بسته به ويژه در نزديک شدن به توپ زياد با هم تصادم دارند ولی بر خلاف تصور ميزان آسيب‌ها و جراحات در اين بازی زيادتر از بازی ‌با چشم باز نيست. يک تفاوت اساسی اين دو نوع بازی همانطور که گفته شد در نوع توپ مورد استفاده است. توپ های مخصوص بازی با چشم بسته زياد در بازار يافت نمی‌شوند و لذا رواج اين بازی از اين جهت با مانع روبروست. برای مثال امسال که جام جهانی اين بازی‌ها در آلمان جريان داشت، خود آلمانی ها توپ کافی و وافی نداشتند و انگليسی‌ها که تو اين ورزش سابقه درازتری دارند ( از ۹ سال پيش شروع کردند!) تعدادی توپ برای رفع کمبود آلمانی ها با خودشان آورده بودند. لازم به گفتن هم شايد نباشد که سلسله‌جنبان اين نوع بازی هم برزيلی‌ها هستند که از ۶۰ سال پيش در ميانشان رايج شده. اولين بازی‌ ميان کشورها هم از سال ۱۹۸۴ شروع شده. جام جهانی اين بازی‌ها آغازش به سال ۱۹۹۷ برمی گردد که از اين سال هر دو سال يک بار برگزار شده. منتهی آلمان‌ها در اين ورزش دست به ابتکار زدند و به رغم اين که مردها تازه وارد اين بازی شده‌اند زن‌ها نيز تيم خودشان را درست کرده‌اند. اين تيم هم به هيچ باشگاهی تعلق ندارد الا باشگاه سنت پاولی هامبورگ که حتما معرف حضور همه است

فينال جام بين المللی فوتبال با چشم بسته امسال در برلين بين تيم‌های اسپانيا و برزيل برگزار شد که نتيجه‌اش يک بر صفر به نفع اسپانيا بود.

می‌توان تصور کرد يک فايده اين بازی تقويت ساير حس‌ها و توانايی‌های بدن در غياب استفاده از قدرت بينايی باشد. يعنی کارکرد چشم را در وجه عمده گوش به عهده می‌گيرد و در کار با توپ و تسلط بر آن هم لابد تمرکزی بيشتر از بازی با چشم باز لازم است.

کسی چه می‌داند، شايد غنی‌سازی اورانيوم در ايران همانطوری که مسئولان نويد گشايش‌ها و معجزات بسياری را در ارتباط با آن مطرح می‌کنند به ساختن توپ جق‌جقه‌ای هم کمک کند و فوتبال با چشم بسته هم به زودی در ايران رايج شود و کارمان در اين عرصه هم به رقابت‌های بين‌المللی بکشد. از فوتبال با چشم بازمان که معجزه‌ای برنخاست شايد در اين رشته تقی به توقی بخورد و به جايی برسيم.

پی‌نوشت:

 گر به وسوسه افتاده‌ايد که در بازی با چشم بسته شرکت کنيد شايد امکانش برايتان فراهم نشود، چون این بازی در اصل برای نابينايان (به جز دروازه‌بان) است. نکته‌ای را که من در متن بدون اشاره گذاشتم اين است که بستن چشم‌ها هم به اين خاطر است که اگر يکی از بازيکنان حتی از يک درصد قوه بينايی برخوردار باشد شرايط مساوی برای دو تيم نقض می‌شود. به همين خاطر به مصداق کار از محکم‌کاری عيب نمی‌کند چشم‌های بازيکنان نابينا را سفت و سخت می‌بندند تا کوچکترين امکان ديدنی برای آنها وجود نداشته باشد. در ضمن اين بازی معمولا اوت هم ندارد، چون با و جود حصاری در دور زمین(عکس زير) که ارتفاعش تقريبا تا کمر انسان است خروج توپ از زمين کمتر اتفاق می‌افتد.


+ نوشته شده در  2006/6/29ساعت 1 AM  توسط سمائی  | 

ما و سرود ملی‌امان

جشن های عمومی و توام با هلهله و شادی در آلمان را عمدتا می‌توان در کارناوال‌هايی ديد که در ماه‌های فوريه و مارچ در شهرهای مختلف (عمدتا جنوب و غرب) اين کشور برگزار می‌شود. ولی حالا که در چهارچوب بازی‌های جام جهانی تيم آلمان پله به پله ارتقاء پيدا می‌کند هم ، جشن و پايکوبی و تشديد عرق ملی رونق و رواج مشهودی پيدا کرده. ديشب بعد از پيروزی آلمان بر سوئد فقط در برلين نزديک به يک ميليون نفر شب را در در خبابا‌ن‌ها مشغول سرخوشی بودند. سرود ملی آلمان که بر لبان تماشاگران درون استاديوم و يا گهگاه بر زبان مردم ديشب حاضر در کوچه و خيابان جاری بود ذهنم را برد به تاريخی که پشت اين سرود خوابيده و به برخی تفاوت‌ها و شباهت‌ها با سرود ملی خودمان و رويکردهای دو جامعه به آنها.


سرود ملی آلمان اگر چه نه به طور رسمی ، از سده نوزدهم در ميان مردم اين کشور رايج بوده است. در واقع بعد از جنگ جهانی اول بود که سرود يادشده بر آهنگی از باخ به سرود رسمی آلمان بدل شد. اين سرود ابتدائا سه قسمت داشت . قسمت اولش مشحون بود از عظمت‌طلبی آلمانی ( آلمان ورای همه جيز) که حتی بعد از جنگ جهانی اول همچنان در حال جوش و خروش بود و انتظار مقطعی را می‌کشيد که دوباره سرريز کند و منشا جنگ و ويرانی ديگری شود. قسمت دوم سرود اختصاص داشت به تعريف از زن‌‌ آلمانی ، وفاداری او و مزيت‌های شراب و موسيقی آلمان. سومين قسمتش هم به وحدت و انصاف و آزادی توجه می‌دهد که آلمانی‌ها بايد محافظش باشند و با جان و جسم خودشان ازش دفاع کنند. اين سرود از همان ابتدا بدون مخالف نبود. نيچه در قرن ۱۹ در باره‌اش گفته بود که اراجيف ‌ترين شعاری که در دنيا می‌توان پيدا کرد همين سرود آلمان‌ هستٰ، به خصوص آنجا که می‌گويد: آلمان ورای همه چيز. کورت توخولسکی، شاعر و هجو‌پرداز نامدار آلمان هم همين قسمت را " ابيات احمقانه يک شاعر حراف" توصيف کرده بود. اما اين سرود به خوبی با ايدئولوژی و برنامه‌های رژيم هيتلری سازگاری داشت و شب و روز مردم به خواندن آن ترغيب و تشويق می‌شدند.


آلمان که در جنگ جهانی دوم شکست خورد برای سرود ملی عظمت‌طلبانه آن هم آبرو و افتخاری نماند. تا سال ۱۹۵۲ آلمان غربی گرچه صاحب قانون اساسی جديدی شده بودٰ ولی هنوز از داشتن يک سرود ملی بی‌بهره بود. آدن‌ آوئر اولين صدراعظم دمکرات مسيحی آلمان در سال‌های پس از جنگ در انتهای مراسمی به جمعيت حاضر گفت که بخش سوم سرود قبل از جنگ را با هم بخوانند. اين تقاضا همانا و خشم و قهر شماری از چهر‌ه‌های سياسی سوسيال دمکرات و ليبرال همانا. اينان که جلسه را ترک کردند مراسمی که قرار بود حالت ملی داشته باشد به يک افتضاح سياسی بدل شد. تا چند سال بعد هم آلمان غربی بدون سرود ملی باقی ماند و چالش و جدالی هم بين رييس جمهور ليبرال آن و آدن آوئر دمکرات مسيحی جريان داشت. رييس جمهور کم اختيار خواهان سرودی جديد و عاری از توهمات و شعارهای سرود قبلی بود و صدراعظم قدرتمند هم با گوشه چشمی که به نيروهای ناسيوناليست و عظمت گرای آلمان داشت کماکان بر ايده خود مانده بود که قسمت سوم سرود قبلی به سرود ملی تازه بدل شود. او بالاخره حرفش را به کرسی نشاند و سرودی که زمانی خواندنش به يک افتضاح سياسی و چالشی عظيم ميان نيروهای سياسی کشور بدل شده بود اينک سرود رسمی آلمان است و اين روزها هم اين جا و آنجا بر زبان‌ها جاری. بد نيست اشاره کنم که احيای سرود دوران پيش از جنگ تنها مورد چالش‌برانگيز در کارنامه آدن‌آوئر نبود. اخيرا اسنادی از آرشيو ملی آمريکا انتشار علنی يافته که به روابط آلمان و آمريکا در فاصله ۱۹۵۰ تا ۱۹۶۰ برمی‌گردد. اين اسناد حاکی از آنند که دولت آلمان چند سال تمام به خوبی می دانسته که آدولف آيشمن ، طراح و سازمانگر قتل عام يهوديان در جريان جنگ جهانی دوم، در آرژانتين زندگی می کند. اما مسائل و منافعی باعث می‌شود که دولت آدن آوئر اين خبر را مکتوم نگه دارد و مانع دستگيری و محازات وی شود تا سرانجام اسراييلی‌ها هم از اين ماجرا باخبر شدند و با ربودن آيشمن از آرژانتين او را در اسراييل به جوخه اعدام سپردند. در باره علل مخفی نگه داشتن محل اقامت آيشمن توسط دولت‌های وقت آلمان و آمريکا احتمالا در پست بعدی خواهم نوشت. ماجرای سرود ملی آلمان شرقی هم داستان خاص و قسما کميکی دارد که در فرصتی ديگر بسته به مناسبت در باره آن خواهم نوشت.


باری، غرض از شرح داستان سرود ملی در آلمان اين هم بود که نقبی به سرود ملی خودمان بزنيم که آن هم در کنار مسئله پرچم به يکی از موارد چالش و شکاف در درون جامعه بدل شده. در عرض صد سال گذشته ما نه به خاطر پيروزی يا شکست در جنگ‌ها،‌ که به سبب تحولات تند سياسی و دست به دست شدن تام و تمام قدرت ، دستکم ۵ سرود ملی عوض کرده‌ايم. البته ابراهيم نبوی طنازانه فهرست پرشمارتری از اين سرودها به دست می‌دهد که فعلا از آن صرفنطر می‌کنيم. در بين آن ۵ سرود مارشی را می توان ديد که به دوران مظفرالدين‌شاه نسبتش می دهند و در عين حال با شعری که اينک از بيژن ترقی بر ‌‌آن نهاده‌آند می توان گفت زيباترين سرود اين صد سال اخير است. سرودی که در دوران رضاشاه ساخته شد، سرود دوران محمدرضا و دو سرودی که جمهوری اسلامی تا کنون داشته است ديگر اجزای آن سرودهای پنجگانه ‌اند.

به سيب شکاف دولت- ملت که کم و بيش شاخصه وضعيت سياسی و اجتماعی کنونی ايران در دهه‌های معاصر بوده است بسياری از ايرانيان در سيمای سرود جمهوری اسلامی که عمدتا به توصيف و تعريف از خود اختصاص يافته هم، خود را بازنمی‌يابند و چندان رغبتی ندارند که بسان مردم ساير کشورها آن را در اين يا آن مراسم بر زبان جاری کنند.. گزارشی که در اين آدرس از مقايسه رفتار ايرانی‌ها و مکزيکی های جاضر در جريان بازی تيم‌های اين دو کشور می‌خوانيد با لحنی گلايه‌آميز و بدون آن که به ريشه‌های اصلی قضيه بپردازد گوشه‌آی از وافعيت يادشده را برملا می‌کند.

اگر سرودهای دوران پهلوی به حس عظمت طلبی ايرانی و خودستايی‌های اين خاندان آلوده بودند، سرودهای جمهوری اسلامی درک و دريافتی ايدئولوژيک را القاء می‌کند که خودستايی و تحميل اقتدار و مشروعيت خود به ذهن ساکنان خطه ايران هم همچنان در آن موج می‌زند. اين عامل در کنار شکاف تاريخی دولت- ملت که از آن يادشد، به علاوه کارنامه غيرمثبت حکومت پس از انقلاب سبب شده که به رغم همه تبليغات و القائات بخش قابل اعتنايی از جامعه نتواند با سرود جمهوری اسلامی راحت باشد، آن را به عنوان سرود ملی خود بپذيرد و چهره خود را در آينه آن مشاهده کند.


غم‌انگيزتر از مورد سرود ملی، تلاشی بود که پيش از شروع بازی‌های جام جهانی برای سرودن و ضبط "سرود پيروزی" به عمل آمد. در حالی که يک ارزيابی واقعی از وضعيت فوتبال ايران تاييد نمی کرد که ما در اين بازی ها شانس چندانی داشته باشيم بحث و مباحثه بر سر چگونگی ساختن "سرود پيروزی" و اين که خواننده و آهنگساز آن چه کسی باشد مدت‌ها از خبرهای اصلی رسانه‌ها بود. سرودی هم که سرانجام ساخته شد جز واکنشی احساسی و خودفريبنده در برابر عقده خودکم‌بينی و حقارت و شکست‌ها و نوسان‌های معاصر، جز شيره‌ماليدن بر سر مردم و دعوت آنها به لم‌دادن بر ميراث خويش ، جز تداوم "هنر نزد ايرانيان است و بس" و جز سفيد و سياه ديدن جهان نيست: حکم اهوراست به اهريمنان//پارسيان تا به ابد قهرمان! ////ايران من ايران من جانم فدايت// کل زمين و آسمان خاک پايت//// ای همه مردان غرور‌آفرين// بهر شما باد حاضر آفرين//// جام جهان دست شما بايدش ...در اين آدرس شرحی نشانه‌شناسانه بر اين سرود هست که شايد به خواندنش بيارزد. عدم موفقيت تيم ايران به رغم همه مضراتش اگر ضربه ديگری به اين روحيه و ذهنيت بوده باشد و به جای انداختن تقصير به گردن اين يا آن فرد ذهنمان را متوجه کليت حال و روز قسما نابسامانی، که فوتبالمان هم بازتاب آن است، کرده باشد خود حکم يک پيروزی را دارد. اما از بحث‌هايی که اين روزها در جامعه و رسانه‌ها جريان گرفته به سختی می توان نتيجه گرفت که آن شکست دستکم به چنين دستاورد مثبتی منجر شده باشد.

+ نوشته شده در  2006/6/25ساعت 8 PM  توسط سمائی  | 

آزادی مانع سوء استفاده از آزادی

 

در يکی از پست‌های قبلی من با استناد به سرکوب تظاهرات زنان در ايران در روز ۲۲ خرداد و مقايسه آن با يک رويداد سياسی در هلند، در باره مسئله بود و نبود آزادی در اين دو کشور و نوع تعامل قدرت و جامعه با اين مقوله نکاتی را مطرح کرده بودم. يکی از دوستان ، خانم کبرا قاسمی، که ساکن هلند است بعد از خواندن آن مطلب در ميلی جزييات بيشتری از رويداد سياسی مزبور را شرح داده و نکاتی را هم در باره برخی از جنبه‌های کنش و واکنش جامعه هلند در قبال آزادی‌های موجود و نوع استفاده از آن عنوان کرده که با تشکر از ايشان آن را در زير می‌آورم:

چند وقت پيش مطلبی راجع به تآسيس حزبی جديد در هلند نوشته بودی که پدوفيلی را مجاز می داند . من قبلا اين خبر را شنيده بودم و به ذهنم آمده بود که چيزی در باره آن بنويسم ولی از شلوغی زياد فکرم فرصت اينکه تمرکز کنم و شروع به نوشتن کنم ميسر نشد، ضمن اينکه مرتب در ذهنم می چرخيد که اين کار را بکنم.. وقتی که شما خبرش را نوشتی راستش کمی شرمنده شدم و خودم را سرزنش کردم که چرا زودتر اين کار را نکردم. بايستی دوستان را در جريان اخبار مهم و قابل تعمق گذاشت. البته شما هم که زحمت کشيدی و نسبتا ً مفصل راجع بهش نوشتی و من فقط می توانم چند نکته کوچيک را اضافه کنم. سعی کردم که سايت شان را پيدا کنم تا احيانا ً مطلب مورد توجهی پيدا کنم. سعی کردم با گشتن در وب با همين مخفف حزبشان که «ان.وی.دی» هست بتوانم پيداش کنم که ديدم بجاش يک صفحه آمد با همين نام که نام يک شرکت خدماتی ايمنی است که توضيح داده بود که از خبر درج حزبی با چنين نامه شوکه شده بخصوص که وظيفه اين موسسه امنيت و ايمنی برای شهروندان است و اعلام کرده که به‌ هيچوجه ارتباطی با اين حزب ندارد و آنها از مخفف نام آنها استفاده کرده اند. بهمين دليل در يک شکايت فوری به دادگاه موفق شده اند که اين نام را از آنها بگيرند و برای خود نگهدارند. ضمنا ً «ان.وی.دی» مخفف سه کلمه هلندی «عشق به همنوع، آزادی و متفاوت بودن» است.

نکاتی را که در زير می نويسم از مصاحبه تلويزيونی که با دبير اين حزب در همان روز رسميت شان خودم شنيدم می نويسم:

- طبق قوانين هلند هر گروهی با هر عقيده ای می توانند حزبشان را تشکيل دهند. موقع ثبت نام دو هفته وقت برای فکر کردن بيشتر و احيانا ً تجديد نظر می دهند. اين آقا در روز مصاحبه گفت که دوهفته مهلت تجديد نظرشان تمام شده و آنها بر سر عقيده شان هستند که اين حزب را تأسيس کنند و بسيار هم با حرارت از عقايدشان دفاع می کرد. دو موضوع مهم در اساسنامه اين حزب هست. يکی آزاد بودن پدوفيلی و دومی باور به درستی اعمال تبعيض Discrimination. جالب اين است که ايشان در دفاع از پدوفيلی از موضع حق کودک حرکت می کرد و می گفت: به نظر ما کودکان حق دارند که از سن دوازده سالگی خودشان تعيين کنند که با چه کسی ميخواهند رابطه جنسی برقرار کنند و ما از اين حق آنها دفاع می کنيم! بقول اين آقا ايشان فقط تقاضايشان اين است که حق انتخاب رابطه جنسی را با هر جنسيتی که بخواهند از هيجده سالگی به دوازده سالگی تقليل دهند.

- درمورد حق تبعيض هم می گويند بايستی مردم اين حق را داشته باشند که اگر از چيزی خوششان نمی آيد، اعلام کنند. چرا بايد مردم را در ابراز عقيده شان نسبت به هر چيزی از جنسيت تا نژاد و رنگ و ... منع کرد؟ اين امر خلاف حق آزادی بيان است.

- اين آقا می گفت که اميدواراست که در انتخابات آينده ۵/۱ (يک و نيم) درصد رأی بياورند که بتوانند وارد مجلس شوند. می گويد که کسانی که هم نظر او هستند بخش قابل توجهی را تشکيل می دهند و حق دارند که نماينده ای در مجلس داشته باشند تا بتوانند صدايشان را بگوش ديگران برسانند.

- نکته مهم در اين مورد اين است که طبق قانون اساسی پدوفيلی ممنوع است. و اين تفکر اگر بتواند که حتی نمايندگانی هم در مجلس داشته باشد، بايستی برای تغيير قانون اساسی تلاش کند که کاری است تقريبا ً غيرممکن.

- در اينترنت گشتم و آخرين خبری از اين آقای "فان در برگ" در ۵ يونی نوشته بودند، پيدا کردم که نوشته بود ايشان سيزده سال در يک کاروان در يک کمپينگ کودکان بعنوان مددکار به خوبی و خوشی زندگی می کرد و به قول همه همسايه ها خيلی آدم خوب و آرومی بود و بخصوص با کودکان خيلی مهربان بود و قابل توجه هم بود که هميشه دوروبرش تعداد زيادی پسران کم سن و سال بودند. ولی پس از پخش خبر تأسيس حزبش از رسانه ها، مورد تهديد بسيار قرار گرفته و مجبور شد که محل زندگيش را شتاب زده و در حال پريشانی ترک کند و آخرين خبرها حاکی از آن است که ايشان به تايلند فرار کرده اند! همسايه ها خوشحال بودند از اينکه ايشان از آنجا نقل مکان کرده، گرچه تا بحال مشکلی با او نداشته اند ولی اين اواخر به تنگ آمده بودند از هجوم جوانان به آن محل برای اعتراض و پرتاب سنگ به کاروان وی و فريادهايشان که می پرسيدند: «اين پدو کجاست؟». اکثر همسايگان از رفتار عجيب او و بخصوص اينکه هميشه با پسران نوجوان بود، صحبت می کردند ولی بودند دو نفر هم که از او دفاع می کردند و می گفتند: «بنظر ما آدم خوبی است و ما باور نمی کنيم که او پدوفيل است. او فقط می خواهد که مرز سنی انتخاب سکس را پائين بياورد. من که می توانم با اطمينان بچه هايم را به دست او بسپارم».

- آخرين خبر در ارتباط با اين حزب را ديروز از تلويويزيون شنيدم که يک دانشجوی پسر رشته علوم تربيتی که اعلام کرده عضو اين حزب هست و از پدوفيلی دفاع می کنه از دانشگاه اخراج شده. دانشگاه گفته که فارغ التحصيلان اين رشته در آينده با تربيت کودکان سروکار دارند و کسی با چنين افکاری نبايد چنين شغلی داشته باشد!

- درهرحال فعلا ً ديگه هيچ خبری نيست و اميدوارم که نشه

نکته آخر اينکه سنت ليبرالی هلند که باعث شده همانطور که گفتی در هر چيزی اولين باشه، اجازه تأسيس اين جور احزاب را هم می‌ده. چند سال پيش يک حزب طرفدار فاشيسم اعلام موجوديت کرد که اتفاقاً دبير آن در همين شهر محل سکونت ما، زندگی می کرد. جالب توجه اينه که اين حزب توانست در همان شروع کارش دو نماينده به مجلس بفرسته و خيلی هم آن موقع سروصدا کرد. علت حمايت رأی دهندگانش از اين حزب اين بود که تنها حزبی بود که آن موقع جرأت کرده بود از جلوگيری از ورود خارجی ها به هلند صحبت کند. چيزی که مردم يواش يواش داشتند به تنگ می‌آمدند ولی طبق قانون اجازه ابراز آن را نداشتند. به همين دليل وقتی آن حزب که خود را «دموکرات های مرکزی» می ناميد به طور علنی از اين موضوع صحبت کرد، رأی بسيار آورد. ولی آمدنش به مجلس و نقطه نظراتش پيرامون ساير مسائل اجتماعی آنچنان راست و فاشيستی بود که به زودی رأی دهندگانش از او روی برگرداندند و صبر کردند تا چند سال بعد که آقای پيم فورتاون بيايد و باز حرفشان را بزند که ديديم چه بلائی هم به سر او آوردند. تا آنجا که يادم مياد اون حزب نيمه کاره منحل شد و دبير آن هم چندی پيش در گمنامی درگذشت و هيچ خبری هم از هواداراش که آن موقع ها گاه تظاهرات راه می انداختند، نبود.

هلندی ها اعتقاد دارند هر نوع تفکر و ايده ای بايد علنی شود تا روی آن بحث و دقت کافی بشود و مزايا و معايبش آشکار شود. آن وقت است که مردم می توانند آگاهانه انتخاب کنند و بايد به انتخاب مردم احترام گذاشت و سپس ايده ها را در عمل به محک آزمايش گذاشت.

حتی با اين پس زمينه، تأسيس اين حزب طرفدار پدوفيلی برای هلندی ها هم يک شوک بود و واکنش های زيادی را در جامعه بوجود آورد که من حقيقتا ً نمود آن را در رسانه ها بسيار کم ديدم. از جمله تلاش زيادی برای جمع آوری امضا برای مانع فعاليت اين حزب شدن که هر چه تا بحال دنبال کردم در خبرها چيزی ديگه نشنيدم.

+ نوشته شده در  2006/6/23ساعت 7 PM  توسط سمائی  |